X
تبلیغات
من از یک شکست عاشقانه بر می گردم

من از یک شکست عاشقانه بر می گردم

4 فروردین

۱-این شب  ازآن شبهایی است که محکوم به نوشتن هستم.محکوم به چهارم فروردینم ۴فروردین روایت گر آغاز یه آشنایی نافرجام باآهنگ سایه ابی هست ۴فروردین هم تلخ هم شیرین است.۴فروردین هم درد هم درمان هست.۴ فروردین هم سرآغاز یک تجربه وناپختگی است وهم شروع تجربه مردشدن

۲-۴فروردین خیلی وقتها است که بهم یاد داده است انصاف وجدان وبی وفایی مثل یه علف هرز در وجود بسیاری ها کاشته شده است.۴ فروردین بهم یادداده است حتی اونایی که می خواهند ازنظر عاطفی بهم نزدیک بشن این بار من جاخالی بدم نه به خاطر جبرا ن اقعده خودم بلکه برای جلوگیری از شکست طرف مقابلم.

به ضرس قاطع می توانم بگویم ازشهریور کثیف۸۹ سعی کردم به طور جدی به هیج دختری فکرنکنم البته که بودند دخترهایی که می توانستم با آنها تجربه موفقی داشته باشم ولی وجدانم اجازه نداد روزی روزگاری همین دختران مرا مورد نفرین قراربدهندالبته بودند دخترانی که به نحوی با صحبت هایشان در مواقعی آرام کنند ازجمله شبنم -زهراوندا

حتی دخترانی بودن که می تونستم باآنها رابطه   داشته باشم ولی جدی نشد ازجمله شمیلا ومونا

۳- این سطور بالا می دانم قانع کننده وجذاب نیست تنها برای این خلق شدند تا بغضم نشکندوفقط همین.این سطور در جواب تلفن هایی بود که دعوت بودم به جایی که ۴ فروردین آنجا خلق شدومن جواب ندادم

۴-آشفتگی های ذهنم بود که باید نوشته می شد

۵- لعنتی عیدت مبارک

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اشکان   | 

فرشته برام فرشته شد

دیشب به یکی از دوستای خودم که سی سالشه اس دادم .بعدازکلی مقدمه چینی والتماس کردن

گفت .به خدااشکان  میخوام کمکت کنم ولی واسه چهارشنبه امتحان ارشد دارم.نرگس گفت که حتا واسه چند روز ازمدیریتمو  تو درمانگاه واگذار کردم به یکی دیگه از دوستام.

دیگه امیدمو از دست دادم اومدم تو وب خودم کامنت گذاشتم دعام کنید

خوابم نیومد. از  ابی-فریدون فروغی و ای ساربان محسن نامجو رو گوش کردم.

یه کم با عروسکو-گوشواره ودفترخاطرات کادویی مهسا بازی کردم.بوسش کردم

با عروسکش خوابیدم.

صبح اشکانی که تا لنگ ظهر می خوابه بیدار شدم

رفتم بانک-صبحانه رو بیرون خوردم. خواستم به زهره خانم مدیر فنی وهنری نشریه زنگ بزنم از اون خواهش کنم که کمکم کنه ولی اونم مثل همیشه میزنه تو زوق میگه ارزششو نداره-ته ش کشکه

بی خیال زهره خانم شدم.

تودفتر تلفنم رسیدم.به فرشته

ولی فکرکردم اگه به فرشته مرخصی ندن چی میشه خدااااااااااااااا

باز صدای مهربانش طنین انداز شد.

قرا گذاشتیم اومد تو یه کافی شاپ

همه چی رو توضیح دادم.

رفتیم جلوی مدرسه

فرشته برد بده

فرشته گفت که دادم به دوسش هنوز سرویسش نیومده بود.

اینم یه شعر ار فرشته

این دختر دوست داشتنی

آبی شاید حجم دوباره ی فردا باشد

وقتی

سردی برف زیردندان

درد می گیرد

وگنجشگها

رویاهای راستکی شان را

لای وراجی هرروزه شان

بانان وآب تقسیم میکنند.(فرشته.ک)

استرس دارم که نرسه دستش

بیقرارم شبیه یک معتاد

هنوز تک نزده مطمئن بشم که رسیده دستش یانه

+مبارک رفت حال کردم

+ازخیابونهای تهران-شیراز-اصفهان-کرمانشاه-مشهد صدا میاد

+روزهای پرازعشق براتون آرزومندم

+مهسا تولدت مبارک

+خداممنونم

+فرشته فدات بشم

 +فرشته رولینک کردم

نمیخواستم سوتی بدم ولی حالا باخوندن شعرهای فرشته دروبلاگش منطقه جغرافیایی من لو میره

+امروز خبرهای ضدونقیضی ازاینکه دفترمو توکلاس پاره کرده شنیدم

امیدوارم دوروغ باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اشکان   | 

این پست عنوان ندارد

 

بالاخره همونهایی که برام مهم بود نظرشون

اومدن ونظر دادن

من هم تمامی کامنت ها رو با اندکی تلخیص براتون تو آپ کردم.

امیدوارم تنبلی رو کنار بزارمو بنویسم.من بعد

تحفه خانوم گفت

برای عشقت سوگوواری کن وبنویس من درد عشق خوب می فهمم

ندا هم گفت که

هرچی آزارت میده بنویس-هرچی مشغولت کرده بنویس

ما هم میخونیم وکمکت می کنیم -بریدن چاره ی کارنیست

کیانا هم میگه

 با نوشتن مطمئنم آروم میشی

سانیا گفت 

 بشین و بی رو دربایستی و بدون اینکه صرفا ً اینجا بنویسی ، بررسی کن و ببین که باید ادامه بدی یا نه ... بی شک به نتیجه میرسی ... حتی اگه طول بکشه .چون هیچ کی اندازه ی خودت نمیتونه بهت کمک کنه ...

اما باران  دوست عزیزم

 این روزها سرم شلوغه و تا دو ماه دیگم امتحان دکترا دارم و باید درس بخونم

اما در مورد این که کمک خواستی اگر این عشق تموم شده و راه برگشتی نیست

به نظرم خودت رو عذاب نده و خاظراتت رو یاد آوری نکن

اما به جای اون اشعارت رو بنویس

آدم بعضی درد هارو باید در تنهایی خودش تحمل کنه لزومی نداره همه از شخصی ترین رابطه های آدم خبردار بشن تازه آخرش هم همین ها که ادعای یاری دادن تو رو دارن تنهات میزارن و میرن بذار این حس مقدس واسه خودت بمونه عزیز...

با عمومی کردنش آلوده اش نکن...

به نظرم انرژیتو روی شعر گفتن و درسات متمرکز کن...

آدم ها یا احساس صرفند یا منطق مطلق و وای به حال کسی که ناخواسته نشانی از هردو داشته باشد میان این دو سنگ آسیا آن قدر فشرده می شود تا در هم بشکند اگر با این دو خود را شناختی که هیچ وگرنه تو هم تفاله ای می شوی شبیه میلیون ها آدم که امروزشان را بی هدف به فردایشان گره می زنند...

فراموش کن و از نو شروع کن!

ماهرخ  گفت
ببین بنویس شبیه یه دفتر خاطرات

اگه بهم هم نرسیدین

میتونی بهش نشون بدی که چقدر دوسش داشتی

خودش پشیمون میشه

زئوس گفتـ

دوست خوبم هر کاری که روحتو بیشتر آرومتر می کنه انجام بده.

اگر این وبلاگ جایی ست برای سبک شدنت ادامه ش بده...

اگر دلیل محکمی داری برای ادامه ندادنش پس تصمیمتو بگیر...

شعرت هم عالی بود. واقعا.

 سمانه گفت 

من واقعا نمیدونم که چه جوری به یه آدم باید حرفی رو زد که اثر گذار باشه..ولی اتفاقا منم میخواستم وبو جمع کنم تا اینکه دوستام بهم گفتن که حق نداری ...و من واقعا دیگه به فکر پاک کردن وب نیوفتادم...ولی منم مثل تو انگیزمو از دست داده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم ادامش بدم تا بعد خودش (انگیزه رو میگم) بیاد

اگر منو از دوست خودت بدونی باید بگم تو حق نداری این وبو پاک کنی!!!تو به چه حقی میخوای یکی از تفریحاتتو از خودت منع کنی؟اگر نتونستی آپ کنی هیچ اشکال نداره هر یکماه آپ کن اما بدون با اینکه این وبو خودت ساختی هیچ حقی در اون نداری!!!ا

شیر فهم شدی یا با دمپایی شیرفهمت کنم؟(شوخی کردم جدی نگیر)

حنا گفت

ولی از من میشنوی اگه نوشتن آرومت میکنه حتما بنویس...

اینجا هم نشد روی کاغذ بنویس بعدش پاره کن... بریز دور... آتیش بزن! ولی خودتو خالی کن..

طراوت گفت

 من کلا نبودن رو به هیچ کس توصیه نمیکنم. هر کی هم دم از نبودن بزنه میام یقه شو میگیرم !!! خلاصه اینکه منو عصبی نکنید ! یقه میگیرم ها ! خطرناک

:crAsY-GirL گفت 

نوشتن عجيب مسكنيست...!

بنويس تا حسي در قلب داري و شوري در قلم!!!

با واژه ها بازي كن آنقدر كه ارضاء كني روح خسته ي خويش را... 

جدای ازاین کامنت هایی که گذاشتین وقریب اتفاق نظرتون اینه که بنویسم وادامه بدم

ممنونم ازدوستای دیگه با کامنت خصوصی گذاشتن  کمکم کردن به ویژه شقایق خانم

حال مینویسم ادامه میدم چون دوستای مهربونی مثل شما دارم.

۲۵بهمن میخوام جبران کنم برم کادویی که آماده کردم واسه مهسا بدم

یک بهمن با سیم کارتی که خودم داده بودم برام اس داد تولدمو تبریک گفت

اولین نفری بود که تبریک گفت منم از سر شوق  .... کردم

حالا تولدشو که همزمان شده با روز ولنتاین به کی بدم ببره واسم شده معضل

اگه یه کم جربزه داشته باشم میرم به مدیر مدرسه اش میدم

ولی حتما یه کاریش میکنم

شاید هم رفتم به خونشون گذاشتم تو اتاقش

امیدوارم بتونم برسونمش

کاش سیم کارته خودمو روشن کنه باهاش قراربزارم

دعام کنید. برسونمش

+دیکتاتورها بلایای طبیعی نیستندآنها باهمدستی خود مردمرشد می کنند

واتفاقا قربانیان خودرا نیز از میان همان مردم بر می گزینند(ماریا بارگاس یوسا)

امیدوارم این مبارک لعنتی گورشو گم کنه اگر چه امروز از قاهره خارج شده وبه

شرم الشیخ رفته با رفتنش مردم بتونند تو میدان تحریر جشن بگیرن.

امیدوارم

+دیگه چی بگم

آهان دوستون دارم که این پسر فوقالعاده بی نظمو تحمل میکنین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اشکان   | 

عاشق شدن به وقت دی؛ مردن به وقت شهریور

 

درحوالی عشق

نسخه ات را خواهم پیچید.

به دایره ای محصور

تا بدانی

و

بیاموزی که

خالکوبی هایم مادرزادی است.(شعری از خودم)

تقدیم به تحفه خانوم

به خاطر تمام مهربانی هایش

عاشق شدن به وقت دی؛ مردن به وقت شهریور

 

 فصل  امتحانات تو دی ماه بعداز شهریور کثیف از سخت ترین روزهام بود

کلی درس نخونده ؛زنده شدن خاطرات دی ماه سال گذشته،که هنوزم اذیتم میکند.

که باعث شد دوباره با توصیه روانشناسم فلوکستین بیارم تو برنامه درمانم

چون مدتی بود که نمیخوردم فقط تو جلسه گفتاردرمانی شرکت میکردم

حال تواین مدت که قرار بود دوباره قسمت دوم «چشمان التماسی »را بنویسم که

باعرض پوزش ازتمامی کسانیکه تو این مدت اومدن برام کامنت گذاشتن وخواستن

دوباره آپ کنم.ولی نتونستم.نتونستم نتونستم

عاشورا اومد جلو چشاش پر اشک بود .گفت:هرکاری میکنی بکن ولی نفرینم نکن

گفت که بیشتر شب ها میایی توخوابم.این بار شبیه زنی شده بود درکابل؛ افسرده تر

 از خودم؛بی انرژی ترازخودم؛ ضعیف ترازخودم ؛خسته تر؛شبیه یک شکست خورده

اومد جلو گفت رفت.

حال  ازتمامی دوستانم میخوام کمکم کنند.

من معلق هستم بین ادامه دادن این وبلاگ یا ندادن.چون فکر میکنم ارزششو نداره(ببخش مهسا)

بعدش میخوام باادامه دادن این وبلاگ فراموشش نکنم .حتا اگه فراموشم کرده باشه

   (خدایابه هرکه دوست می داری بیاموزکه عشق از زندگی کردن بهتر است وبه هرکه دوست تر

 می داری بچشان که دوست داشتن ازعشق برتر)[دکترشریعتی]

 دوسشون دارم از تمامی کسانیکه اومدنو با کامنت گذاشتن دلگرمی دادن بویژه تحفه خانوم

کمکم کنید ادامه بدم. یانه

درسته که وصال مهم نیست. ولی................

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اشکان   | 

چشمان التماسی

دستاشو آورد جلو از بغل صندلی من جلو نشسته بودم با( ک)اونم با مامانش –سین وع چهارنفری عقب بودند .چراغ داخل ماشین هم خاموش بود .جاده هم سوت وکور مثل خودم .عمه سرازگاهی چایی می ریخت بعدش تعارف می کرد خودش می خورد

ولی به خدا دستام بی احساس بودن خودمم از ته دل ......بی احساس بودم. دستامو محکم فشار داد مثل روزهای اول که تو اردیبهشت همین سال بعد از عروسی عمو (ف) که کلی همه مون کار کرده بودیم خوابمون برده بود یه  لحظه دیدم یکی دستامو فشار میده شبیه کسی بود که من از یه جایی که هیچ کس نمیتونه نجات بده نجات میده.

تا حالا هیچ وقت همین احساسو نداشتم یه جوری فشار میداد که فکر میکردی ته قلبتو گرفته چسبونده به قلب ودل خودش

همون لحظه گفتم خدایا این همونه که من توی رویاهام دنبالش بودم

نه این بار این احساسو نداشتم.

گاهی فشار میداد گاهی ول میکرد. من از رو موبایلم برای(ک)شعر میخوندم

جهان جای عجیبی است

هرکس شلیک می کند

خودش کشته می شود(رسول یونان)

همچنان که داشتیم می رفتیم گاهی موبایلم به صدا در می اومد که بابام بود که می گفت فلان چیزو خریدی یانه؟

گاهی هم باید خودم به کسایی زنگ می زدم که نتونسته بودم کارت عروسی دادشمو بهشون برسونم

باید بهرحال دعوت میکردم وبگم که ازیازدهم تا چهاردهم دعوتین

وگرنه باید پاسخگوی بابام بودم

دوباره شعر میخوندم

نگران نباش

به نبودنت عادت می کنم

اصلا وقتی نیستی

خلاقیتم گل می کند

نمی گویم راضی ام

اما بارها بعد رفتنت

سرازکشف الکل درآورده ام(سجادگودرزی)

در همین حال با (ک) به نامجو گوش میدادیم هی عمه وشوهرعمه ام میگفت که این چرت وپرتهارو قطع کنین .

داشتیم به مرز ایران وآذربایجان نزدیک می شدیم اون یکی خونمون .

قراره کلی فامیلو دوستو آشنا جمع بشن به مدت سه روز عروسی بگیریم واسه دادشم وعروسمون

باز دستاشو می آورد جلودستامو میگرفت فشار میداد بعد ول میکرد

ساکت بودم هی مورد سوال قرار میگرفتم چرااین همه ساکتم عمه سوال میکرد که باز پیش روانشناسم میرم یانه؟

منم سرمو چرخوندم عقب با سرم گفتم بله

یه لحظه چشام افتاد توچشاش خیلی وقت بود که مهسا را ندیده بودم یعنی به چشاش نگاه نمیکردم چشمانش التماسی بود ولی چشای من التماسی تر

دوباره (ک )گفت یه شعر از خودت بخونم ولی

قطار میرود

تو میروی تمام ایستگاه میرود

ومن چقدرساده ام

که سالهای سال درانتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده

وبه نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام(قیصر امین پور)

این شعررا شنید مثل شعرهای قبلی  باز دستامو فشار دا د فشارداد فشارداد فشارداد فشارداد

منم فشاردادم

رسیدیم به جاده خاکی کم مونده دیگه برسیم به خونمون

یه کم آبمیوه خوردم یعنی منو مهسا وباباش نخورده بودیم

رسیدیم۰(پایان قسمت اول)

بقیه رو میگم منتظر باشید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اشکان   | 

دووووووباره اومدم

سال ۸۵ بود که وارد  دنیای مجازی شدم با وبلاگ عشق منهای ۲۰ اما کنکور امانمو برید.بعدش دراعتراض به انتشار دوباره روزنامه ایران که دران به آذریها توهین شده بود مطلبی نوشتم.که دیگه خبری از وبم نبود

خبری ازشعرهام نبود .حتی بعدش خبری از خودمم هم نشد.رفتیم دانشگاه با رشته حقوق که ترم بعدی

باید تموم میکردیم.ولی چی بگم اینطوری که ادامه میدم.فکرکنم ترم دوازه هم باید رد کنم تابشم لیسانس.............

بعد دانشگاه شعر نوشتنمون گل کرد .تومطبوعات محلی گزارشو مقاله<نوشتیم

چند جشنواره شعر رفتیم.تو جشنواره بخوان دیپلم افتخار گرفتیم.

توجشنواره ی خوارزمی تو استان اول شدم وبه جمع نفرات بر تر کشوری رسیدم با مجموعه شعر عشق منهای ۲۰

نمیخوام زیاد ازخود تعریف کنم وحمل برخودستایی بشه....<<<

اماچرا دوباره وبلاگ؟

بعد از شهریورکثیف۸۹ وتو این چندماه که کلی اذیت شدم اتفاقی با وبلاگ ندا خانوم آشنا شدم

کلی با این وبلاگ ومدیریتش انس گرفتم.هی میخواستم منم تو یه وبلاگ جدیدی حرفهامو بزنم ولی دل ودماغشو نداشتم.تااینکه دیروز با کامنت جالبی با مضمون خیانت روبه رو شدم هنوزم با جمله زیبای

شکسپیر درگیرم.ولی خیانت منو مجبور کرد که بیام حرفهامو بزنم.

حالا من از یک شکست عاشقانه بر میگردم

منو تنها نذارین

منو مرهم باشید

دیگه از زندگی بدم میاد

از عشق بدم میاد

از هرچی که میگه دوست دارم بدم میاد

یاد شعر شاملوی بزرگ می افتم که میگه

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی

دوستت دارم.

بهرحال امیدوارم بتونم همه چی رو صادقانه از سیر تا پیاز برااتون بگم..

ضرر نمیکنید حداقلش براتون تجربه میشم .

اگه جسارت نکنم........

خیلی چیزهامو از دست دادم حداقلش دیگه حتی مطالعه نمیکنم کلی کتاب رودستم مونده

از سال بلوا-ی-عباس معروفی گرفته تا آدم های بیرون از صحنه احمد حمدی تان پنارترکیه ای

دست همه تون میبوسم تنهام نذارین

میدونم برای شروع خوب ننوشتم چون الان یهو تصمیم گرفتم الانم نوشتم .ذهنم آشفته است.

ببخشین دیگه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اشکان   |